عيدتون مبارك دوستاي گلم :)
شاد و سلامت در كنار عزيزانتون باشيد انشالله...
عيدتون مبارك دوستاي گلم :)
شاد و سلامت در كنار عزيزانتون باشيد انشالله...
كلي فشفشه زدن و هر چند ديقه يبارم يه ترق و توروقي شنيده ميشد...
چند بار هم بمب منفجر شد كه دودش تا شيش متر بالا ميومد :/
آخرشم يكي ماشينشو عقبكي آورد و كاپوتو زد بالا و صداي باندهارو بلند كرد و بعدشم ديگه خودتون ميدونيد ^__^
ولي قشنگي ماجرا اينجاست،
كه منو خواهرم تمام اين صحنه هارو در حالي كه صورتمونو چسبونده بوديم به شيشه پنجره ديديم و هي آه كشيديم :)))
مامانمون هم با ملاقه هي از تو آشپزخونه سرك ميكشيد كه مبادا ناغافل در بريم ...
و ما مجبور شديم بشينيم كارتونهاي تكراري شكارچيان اژدها و من شرور٢ رو ببينيم و آخرشم به بادكنك تركوندن توي خندوانه زل بزنيم :/
و اينگونه چهارشنبه آخر سال ما سپري شد...
كوفتتون بشه اگه ازين ترقه بمبي هاي دست ساز ديشب تركونديد و يادي از ما بيچاره ها نكرديد... :/
عشق گاهي سنگيني تكيه ي سبك خواهر كوچكتر به شانه هاي توست...
گاهي غافلگير كردن نگاه و لبخند پر افتخار پدر به روي چهره ات معناي واقعي عشق است...
و تو چقدر خوشبختي،
وقتي كه ميتواني چنين بي آلايش عاشق باشي...
آري، خوشبختي در كنار ماست و تنها كافيست دست دراز كنيم و آن را عاشق شويم...
بپاس حرمت اين عشق، خورشيد را از مغرب وجودم به طلوع وا مي دارم
و سمباده بر مي دارم و زنگار زمانه از دل مي زدايم...
بايد لايق اين عشق شوم...
خدايا، كمكم كن....
باز هم نيامد...
و من چقدر هنوز شرمنده ي تو ام...
باز حال و هواي مشهد در مشامم پيچيده...
و چه بي ريا بعد از يك هفته ي جهنمي، آغوش بروي من گشودي و من چه بي حيا از تو باز هم طلب مغفرت مي كنم...
به حق همين اذان كه نزديك تر از نزديك در گوش جانم مينشيند...
اللهم.....
ديشب تا ساعت ٣ داشتم فيلم ميديدم 😁 (the hunger games)
صبح با فحش و بد و بيراه به خودم ساعت ٧ بيدار شدم، ساعت ٨همايش بودم و مراسم ساعت ٨:٣٠شروع شد.
خانواده هاله هم اومده بودن، بخشي از همايش به افتخار اونها و براي تقدير از اونها اختصاص داده شده بود.
همه چيز خوب و خوشگل و تپل گذشت :)
بجز وقتي كه مقاله ي علي دوم شد... خيلي دلمون سوخت... بچه خيلي زحمت كشيده بود و واقعا اول شدن حقش بود...
به خودش هم گفتيم و يكم حالش بهتر شد...
بعد از همايش با سعيده پياده كل راه رو اومديم تا خونه. بيشتر از يك ساعت راه رفتيم ^_^
هوا مه گرفته بود، دم غروب بود و كلي مرغ دريايي بالاي سرمون پرواز ميكردن...
يه عالمه سلفي گرفتيم 😄 وسط خيابون! كلي ماشينها بوق بوق كردن و خنديدن بهمون ... :)
و نتيجه ي اين پياده روي توي مه و كولر شب تولد اين شد كه من الان سرماخوردم ^_^
بقول مامانم ناودونت راه افتاده پس :))) منظورش اينه كه آبريزش بيني داري ..
آره ديگه... الانم در راستاي تركوندن گلوم، رفتم سالاد ماكاروني سرد با يه عالمه سس خوردم كه قشنگ فردا شبيه كدوحلوايي بشم :)))
هوس كرده بودم ديگه نتونستم نخورمش 😁
بايد امشب با باكتري ها يه مذاكره اي داشته باشم... شايد دلشون رحم اومد...
شبتون روشن.
پريشب تولد سعيده بود، ديشب خونه غزاله بودم و امشب هم تولد نفيسه... بابام هرشب زنگ زد ديد من يه جا هستم :)) بنده خدا با خودش ميگه اين دختر من كي قراره درس بخونه :))
تصميم داشتم فردا رو به درس اختصاص بدم كه اونم همين الان با تماس يك عدد دوست تپل كنسل شد... :)
جمعه هم كه همايش داريم و كل روز ميره...
امتحان هم امروز افتاد براي بعد از عيد، يني امكان نداره ما يه تصميمي بگيريم و ا.ع.ز با يه بار دانشگاه اومدنش تغييرش نده...
خداييش خيلي زوره! كل كورس رو غايبن و يه بار ميان امتحانو عقب ميندازن و ميرن تا كورس بعدي...
اي بابا
گفتم دوتا گلدون دارم خيلي دوسشون دارم، يه شمعدوني كه دخترمه و يه كاكتوس تپل كه خيلي رشد ميكنه و دوس داره سر به سر من بذاره... گفت توي ١٠سالگي يجا بنفشه آفريقايي ديدم و خوشم اومد و الان فقط ٣٨٠تا گلدون از اين گياه دارم ...
گفتم موسيقي دوست دارم... گفت پيانو و گيتار و اينا ميزنم...
گفتم من برم خونمون كاري نداري؟ گفت تو يه جوري هستي كه آدم در كنارت ميتونه روياپردازي كنه براي خودش...
گفتم من از خودم راضي ام و كم پيش مياد كه ناراحت يا عصباني بشم. گفت خوش بحالت....
خواهر غزاله ، معصومه ، با دوتا وروجكش صبا و رضا اومده بودن.
منم كه عشق بچه، بدو بدو اومدم اينجا شب هم موندم ^_^
ولي چشمتون روز بد نبينه، چقدر اين دوتا شيطووووون بودن! يني يه لحظه هم رو زمين ننشستن! مث فنر هي بالا پايين ميپريدن :))
رضا يه پتو مسافرتي كشيده بود رو سرش و وسط خونه ميدويد و جيغ ميكشيد، رضا رو ميگرفتيم كه نره تو تلوزيون و دكور برميگشتيم ميديديم صبا خودش و لباسهاشو با آبسردكن يخچال خيس كرده داره ميلرزه، صبا رو از يخچال جدا ميكرديم ميديديم رضا بيسكوييت هارو روي فرش خالي كرده و بزور ميخواد به عروسك بيسكوييت بده، فرش رو تميز ميكرديم صداي صبا درميومد كه تمام لباسهاي داخل چمدون رو درآورده بود و هركدوم رو يكطرف پرت كرده بود تا ژله اش رو بذاره تو چمدون با خودش ببره، دوباره صداي رضا درميومد كه دستش رفته بود لاي در....
خلاصه تا قبل خواب برنامه همين بود...
دوساعتي بود خوابيده بوديم كه يكي يه سرفه اي كرد و يهو رضا ترسيد از خواب پريد و بمدت يك ساعت و نيم متوالي جييييغ زد... بقول معصومه چشماشو بسته بود و دهنشو باز كرده بود :)) هرچي هم ميگفتيم چشماتو باز كن اين كارو نميكرد ! :)))
و اينگونه شب ما سپري شد... الان يه ساعتي ميشه كه رفتن. من و غزاله شبيه سربازهاي از نبرد برگشته، با ليوان چاي دردست، روي مبل ولو شديم و آهنگ درام گذاشتيم جهت ريلكسيشن ^___^
دارم به اين فكر ميكنم كه شناسنامه م كجاست؟ اينجا يا مشهد؟؟ ميخوام برم راي بدم!
هوا هم عالي و بهاريه... جون ميده بري ساحل پياده روي...
روزتون طلايي🌺
چهارشنبه هفته پيش آخرين امتحانمو دادم و بدو بدو رفتم مشهد...
فك و فاميل رو طي يك حركت جانانه از طرف مادربزرگ جان دسته جمعي توي مهموني ديدم و روز بعد دوباره بدو بدو برگشتم...
امروز دوباره چهارشنبه ست و ٣روزه كه كلاسها شروع شدن و ميرم...
بدون هيچ استراحتي از ترم قبل شوت شديم تو ترم جديد...
هنوز هيچي نشده ٨٥٠ص جزوه زدن زير بغلمون و ميگن ١٨روز ديگه امتحانه...
خدا وكيلي مغزم كركره شو كشيده پايين و يه تابلوي تا اطلاع ثانوي تعطيل ميباشيم هم زده روش و هيچ جوره با ما راه نمياد...
دارم غر ميزنم... ميدونم... :)
پ.ن: روز مهندس مبارك 🌺
پ.ن: خداييش بريد راي بديد :)
پ.ن: از ديشب توي كوچه ترقه زدن رو شروع كردن... -_-
بارون داره شدید میاد...
پاقدم بعضی هاست لابد!^_^
شمیم کوچولو، دختر 5ساله طبقه بالایی، اومده تو راهرو و داره جیغ میزنه!
اصرار داره که ببرنش پیاده روی!! :))
هرچی هم مامانش میگه توی این بارون نمیشه رفت پیاده روی به گوشش نمیره که نمیره...
یاد لجبازی های متین افتادم. دقیقا ماهم ازین برنامه ها داشتیم...^_^
خدا کنه زودتر مامان شمیم یه راهی برای ساکت کردنش پیدا کنه، درس که نمیشه خوند، کم کم دارم سردرد هم می گیرم ^_^
اونوقت اگه عصبانی بشم احتمالا دیگه به این لطافت برخورد نخواهم کرد.......
پ.ن: آخیش، چه روز سرگرم کننده ای......