در حالی که پاهام روی میزه... ^___^

بارون داره شدید میاد...

 

پاقدم بعضی هاست لابد!^_^ 

شمیم کوچولو، دختر 5ساله طبقه بالایی، اومده تو راهرو و داره جیغ میزنه!

اصرار داره که ببرنش پیاده روی!!  :))

هرچی هم مامانش میگه توی این بارون نمیشه رفت پیاده روی به گوشش نمیره که نمیره...

یاد لجبازی های متین افتادم. دقیقا ماهم ازین برنامه ها داشتیم...^_^

خدا کنه زودتر مامان شمیم یه راهی برای ساکت کردنش پیدا کنه، درس که نمیشه خوند، کم کم دارم سردرد هم می گیرم ^_^ 

اونوقت اگه عصبانی بشم احتمالا دیگه به این لطافت برخورد نخواهم کرد.......

 

پ.ن: آخیش، چه روز سرگرم کننده ای......

بقول مشهدی ها سیب کخی!  ^___^

همین الان خیلییییییی  خوشحالم!

دلم میخواد مث بچه ها دستامو بچسبونم بهم و بالا و پایین بپرم دور خونه 

مامان زنگ زد و گفت برام خریدنش! بالاخره خریدددددنش !

خیلی ممنوووونم ازشون. کاش بتونم خیلی زود جبران کنم...

اسما پسفردا میاد و میارتش... هیجانزده ام کلی... 

وای خدا جونم مرسی 

انقده فکر کردم گشنم شد!

عکس غذاهای اینستا هم که خیلی خدانشناسانه ست!

آدم وقتی میره اینستا و میاد نمیتونه پاسخگوی شکمش باشه!

و این میشه که مجبور میشی ساعت 2:47 بامداد بری سراغ آشپزی 

خو گشنه که نمیشه خوابید! 

شب شما خوابالوها بخیر... خوش بحالتون... ^_^ 

 

پ.ن: الان هرکی ندونه فکر میکنه من چقد چاقم ! :))

BMIم بزور و با تقلب 18 میشه بابا... ولی خب خوش اشتهام ^___^

مغز درد!

حالم ازش بهم میخوره... انگشتمو میکشم روش... خشن و سرده... صداشون میپیچه تو گوشم، سعی میکنم نشنوم، محکم بال میزنه و خودشو میکوبه به پنجره. پنجره کثیفه، نیومدی تا بخاطرت خونه تکونی کنم. میشینه روی دیوار، زل میزنه به خشونت و سرما... میگم من خوبم، باور کن خوبم، راحت برو. پنجره ها هم هرچه کثیف تر بهتر. اینطوری نمیتونن تو کارم دخالت کنن. پرده رو میکشم، صداشون بلندتر میشه... ناخن های کوتاه و بلندم پوست رو خراش میدن... باید یه راهی باشه، همیشه یه راهی باید باشه، اما مگه دست منه که اینبار همه ی راهها بن بسته؟ برید، میخوام زیر حجم تاریک هوای شرجی اتاق تنها بمونم... شاید اینبار خوابم برد و دیدم قفل در شکسته و اومدی تو... زل بزنم به خود سنگین و سردم که داد میزنی و میکوبی تو صورتش... و بعد با خیال راحت همراهش از روی دیوار پشت پنجره ی کثیف بپرم......

امتحان به خیر و خوشی تموم شد!

با وجود اینکه نسبت به امتحانای دیگه حجمش بیشتر بود، و به نظر همه سختتر هم گرفته بودن، ولی راضیم :)

طی چهار روز فقط 2تا 4ساعت خوابیدم و شب امتحان هم اصلا نخوابیدم....

اومدم خونه و 5-6ساعت تپل خوابیدم،  بعد هم با غزاله خونه رو جمع و جور کردیم...

الانم غزاله رو فرستادم خرید تا باهم پیراشکی درست کنیم ^___^

آها اومد، داره زنگ میزنه.........

شبتون روشن...

انگشت یازدهم...

 

انگشت یازدهمم را بریدم....

دور آن چند دور نخ پیچیدم و محکم گره زدم... اول سیاه و سرد شد ولی بعد دوباره با لجبازی رگ دواند و گرم شد...

کارد تیز نداشتم. قیچی را با صابون شستم، محکم گرفتمش و بعد....

نصفش را بریدم و با ترس رهایش کردم... خون تمام زمین را قرمز کرده بود...

انگشت نصفه قطع شده آویزان مانده بود و زخم از شدت خونریزی دیده نمیشد...

بدنم یخ زد. با ناخنم زخم را بررسی کردم، دقیقا نصف راه را رفته بودم...

به خودم یادآوری کردم که این خواست خودم بود و فردا که بیاید دیگر دردی نخواهم داشت و مثل همه ی 10انگشتی ها میشوم...

ترسم ریخت...

قیچی را برداشتم، خون را کنار زدم، دوباره انگشت را گرفتم و... خلاص....

                                                                                                             من، دیگر من نبودم....

من نشستم شمردم....

به نظرتون میشه 375ص جزوه رو تو 6روز خوند؟!   

یک ماه و 3روز گذشت....

هی اومدم در طول ترم از نوشتن جزوه فرار کنم، این آخری فقط من مونده بودم که جزوه برای کلاس ننوشته بودم...

اجبارا یه جلسه رو قبول کردم، اون هم چه جلسه ای....

استادش به قول بچه ها با سرعت 3کلمه در ثانیه حرف میزد! تازه، حرف "ر" رو هم تلفظ نمیکرد! از هر 5تا کلمه ش هم 3تاش انگلیسی بود...

خلاصه که جزوه ی 1ساعت و 40دقیقه ای ایشون، 2روز وقت منو گرفت :|

از کورس کلیه متنفرم....

7روز دیگه هم امتحانشه و من هنوز شروع نکردم.... 

خسته شدم اصن :(     من خسته ام و امتحانات تازه میخواد شروع بشه....

خدا رحم کنه...