شروع...
گاهي بايد عشق را درگرماي كف دستان مادر وقتي بي هوا برايت ليواني آب مي آورد جست و جو كني...
عشق گاهي سنگيني تكيه ي سبك خواهر كوچكتر به شانه هاي توست...
گاهي غافلگير كردن نگاه و لبخند پر افتخار پدر به روي چهره ات معناي واقعي عشق است...
و تو چقدر خوشبختي،
وقتي كه ميتواني چنين بي آلايش عاشق باشي...
آري، خوشبختي در كنار ماست و تنها كافيست دست دراز كنيم و آن را عاشق شويم...
بپاس حرمت اين عشق، خورشيد را از مغرب وجودم به طلوع وا مي دارم
و سمباده بر مي دارم و زنگار زمانه از دل مي زدايم...
بايد لايق اين عشق شوم...
خدايا، كمكم كن....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 3:42 توسط shimel