بقول مشهدی ها سیب کخی!  ^___^

همین الان خیلییییییی  خوشحالم!

دلم میخواد مث بچه ها دستامو بچسبونم بهم و بالا و پایین بپرم دور خونه 

مامان زنگ زد و گفت برام خریدنش! بالاخره خریدددددنش !

خیلی ممنوووونم ازشون. کاش بتونم خیلی زود جبران کنم...

اسما پسفردا میاد و میارتش... هیجانزده ام کلی... 

وای خدا جونم مرسی 

انقده فکر کردم گشنم شد!

عکس غذاهای اینستا هم که خیلی خدانشناسانه ست!

آدم وقتی میره اینستا و میاد نمیتونه پاسخگوی شکمش باشه!

و این میشه که مجبور میشی ساعت 2:47 بامداد بری سراغ آشپزی 

خو گشنه که نمیشه خوابید! 

شب شما خوابالوها بخیر... خوش بحالتون... ^_^ 

 

پ.ن: الان هرکی ندونه فکر میکنه من چقد چاقم ! :))

BMIم بزور و با تقلب 18 میشه بابا... ولی خب خوش اشتهام ^___^

مغز درد!

حالم ازش بهم میخوره... انگشتمو میکشم روش... خشن و سرده... صداشون میپیچه تو گوشم، سعی میکنم نشنوم، محکم بال میزنه و خودشو میکوبه به پنجره. پنجره کثیفه، نیومدی تا بخاطرت خونه تکونی کنم. میشینه روی دیوار، زل میزنه به خشونت و سرما... میگم من خوبم، باور کن خوبم، راحت برو. پنجره ها هم هرچه کثیف تر بهتر. اینطوری نمیتونن تو کارم دخالت کنن. پرده رو میکشم، صداشون بلندتر میشه... ناخن های کوتاه و بلندم پوست رو خراش میدن... باید یه راهی باشه، همیشه یه راهی باید باشه، اما مگه دست منه که اینبار همه ی راهها بن بسته؟ برید، میخوام زیر حجم تاریک هوای شرجی اتاق تنها بمونم... شاید اینبار خوابم برد و دیدم قفل در شکسته و اومدی تو... زل بزنم به خود سنگین و سردم که داد میزنی و میکوبی تو صورتش... و بعد با خیال راحت همراهش از روی دیوار پشت پنجره ی کثیف بپرم......

امتحان به خیر و خوشی تموم شد!

با وجود اینکه نسبت به امتحانای دیگه حجمش بیشتر بود، و به نظر همه سختتر هم گرفته بودن، ولی راضیم :)

طی چهار روز فقط 2تا 4ساعت خوابیدم و شب امتحان هم اصلا نخوابیدم....

اومدم خونه و 5-6ساعت تپل خوابیدم،  بعد هم با غزاله خونه رو جمع و جور کردیم...

الانم غزاله رو فرستادم خرید تا باهم پیراشکی درست کنیم ^___^

آها اومد، داره زنگ میزنه.........

شبتون روشن...

انگشت یازدهم...

 

انگشت یازدهمم را بریدم....

دور آن چند دور نخ پیچیدم و محکم گره زدم... اول سیاه و سرد شد ولی بعد دوباره با لجبازی رگ دواند و گرم شد...

کارد تیز نداشتم. قیچی را با صابون شستم، محکم گرفتمش و بعد....

نصفش را بریدم و با ترس رهایش کردم... خون تمام زمین را قرمز کرده بود...

انگشت نصفه قطع شده آویزان مانده بود و زخم از شدت خونریزی دیده نمیشد...

بدنم یخ زد. با ناخنم زخم را بررسی کردم، دقیقا نصف راه را رفته بودم...

به خودم یادآوری کردم که این خواست خودم بود و فردا که بیاید دیگر دردی نخواهم داشت و مثل همه ی 10انگشتی ها میشوم...

ترسم ریخت...

قیچی را برداشتم، خون را کنار زدم، دوباره انگشت را گرفتم و... خلاص....

                                                                                                             من، دیگر من نبودم....

من نشستم شمردم....

به نظرتون میشه 375ص جزوه رو تو 6روز خوند؟!   

یک ماه و 3روز گذشت....

هی اومدم در طول ترم از نوشتن جزوه فرار کنم، این آخری فقط من مونده بودم که جزوه برای کلاس ننوشته بودم...

اجبارا یه جلسه رو قبول کردم، اون هم چه جلسه ای....

استادش به قول بچه ها با سرعت 3کلمه در ثانیه حرف میزد! تازه، حرف "ر" رو هم تلفظ نمیکرد! از هر 5تا کلمه ش هم 3تاش انگلیسی بود...

خلاصه که جزوه ی 1ساعت و 40دقیقه ای ایشون، 2روز وقت منو گرفت :|

از کورس کلیه متنفرم....

7روز دیگه هم امتحانشه و من هنوز شروع نکردم.... 

خسته شدم اصن :(     من خسته ام و امتحانات تازه میخواد شروع بشه....

خدا رحم کنه...

27 دی 94

روز میلاد من است آمده ام دست کشم  

به سرو گوش عرق کرده ی دنیای خودم  

قول دادم که در این شعر فقط خود باشم  

تا خودم با همه خود باشمو تنهای خودم ....

...مثل واگیرترین حادثه دورم کردن  

قطعه های بدنم بافتی از کوه شدن  

قد کشیدم سر دوشم به لب ابر رسید  

سر براوردمو دیدم که چقدر الوندم  

عهد کردم که اگر پای کسی فتحم کرد  

قامتش را سر سبابه ی خود میبندم  

عهد کردم که اگر دست کسی لمسم کرد  

کولی دشت شوم معرکه آغاز کنم  

در دلم آهن تف دیده بسیاری هست  

وای از آن دم که بخواهم دهنی باز کنم  

آنچنان مست کنم روح بچرخد در من  

آنچنان نعره زنم سقف زمین چاک شود  

آنچان شانه بلرزانمو هی هی بکنم  

که برای همه دشت خطرناک شود  

این تهوع که مرا هست تورا خواهند کشت  

آنچه من خورده ام از حد خودم بیشتر است 

میرود بمب دلم فاجعه آغاز کند هر کسی دورتر از عاقبت اندیشتر است/ 

ناگهان شد که زمین نبض جنونش زدو بعد خونم از حلق بجوش آمدو نابود شدم/ 

در جهانی که پر از فرضیه های شدن است واقعا سوختمو باختمو دود شدم/ 

آن که جان کندو خطر کردو به بالا نرسید آن که دائم هوس سوختن ما میکرد/ 

آنکه از هیچ نگاهی به تماشا نرسید کاش می آمدو از دور تماشا میکرد/ 

زیر خاکسترم انگار دری باز شدو ساقه ی سیب شدم حسرت حوا برخواست....

25دی94

غروب جمعه ست...

بارون میباره، هوا خفه ست، همه جا تاریک و سرده...

کم کم دارم به دلگیر بود ن غروبهای جمعه ایمان میارم...   :)

پسفردا باید شرح حال بیمارمون رو تحویل بیمارستان بدیم که 2.5واحد نمره داره و من هنوز یک خط هم ننوشته م...

تا آخر این ماه کلاس داریم و بعدش یک ماه امتحان و دوباره ترم بعد شروع میشه...

انگار این فیزیوپاتی مسابقه ی زنده موندن و پاس کردنه...

برام فرقی نداره روز تولدم داره میاد. اگه دوستان بهم یادآوری نمیکرد، حتی فراموش کرده بودم روزشو!

غزاله توی استاتوسش نوشته "کاتالینا داره میاد" ، ستاره ی دنباله دار روز تولدمو میگه :)   ممنونم ازش، نمیدونستم ستاره دنباله دار دارم...

کمتر این روزها میام وبلاگ. مشغول درس و امتحانم، اگر هم وقتی برای نوشتن داشته باشم توی دفتر آلبالویی مینویسم تا به قولم عمل کرده باشم...   :)

امیدوارم روزهای زمستونیتون با خاطرات شیرین و بهاری بگذره.....

دستکش هم دستکشهای قدیم!  ؛))

 

چند روز پیش داشتم یکی از ظرف ها رو با عجله میذاشتم تو کابینت که یهو لبه ش محکم خورد به کابینت و لب پر شد! :)

دیروز حواسم نبود داشتم همون ظرف رو میشستم که انگشت دستکش پاره شد :))

دیشب یه دستکش قرمزخوشگل خریدم و امروز صبح لنگه ی دست چپیش رو به همون عاقبت دچار کردم و روانه سطل آشغال شد :)))

در نتیجه، با تمام ارادتی که به ظرف مذکور داشتم، به این نتیجه رسیدم که نداشتنش به صرفه تر از نگه داشتنشه^__^

البته فکر نکنید من دست و پا چلفتی ام هااااا!   نه،  دست و پا چلفتی منه! :)))

همین الان صدای ماشین آشغالی میاد که همشونو برد اون دنیا  

 

بعضی آدمای دور و برمون هم مث همین ظرف شکسته هستن...

بیشتر از اینکه فایده داشته باشن ضرر میزنن به ما...

پیداشون کنیم و محترمانه بذاریمشون دم در زندگیمون تا یکی دیگه بیاد ببرتش...