انگشت یازدهم...
انگشت یازدهمم را بریدم....
دور آن چند دور نخ پیچیدم و محکم گره زدم... اول سیاه و سرد شد ولی بعد دوباره با لجبازی رگ دواند و گرم شد...
کارد تیز نداشتم. قیچی را با صابون شستم، محکم گرفتمش و بعد....
نصفش را بریدم و با ترس رهایش کردم... خون تمام زمین را قرمز کرده بود...
انگشت نصفه قطع شده آویزان مانده بود و زخم از شدت خونریزی دیده نمیشد...
بدنم یخ زد. با ناخنم زخم را بررسی کردم، دقیقا نصف راه را رفته بودم...
به خودم یادآوری کردم که این خواست خودم بود و فردا که بیاید دیگر دردی نخواهم داشت و مثل همه ی 10انگشتی ها میشوم...
ترسم ریخت...
قیچی را برداشتم، خون را کنار زدم، دوباره انگشت را گرفتم و... خلاص....
من، دیگر من نبودم....
+ نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 21:41 توسط shimel
|