تولد یعنی سورپرایز!
انفارکتوس مغزی کردم آخرش....
بعد کادوها و بادکنک ها و شمع و کیک وگل و کوله پشتیمو زدم زیر بغلم و بدو بدو از پله ها اومدم پایین و با آرنجم درو باز کردم و پریدم تو آژانس...
خدا خدا میکردم خونه باشه!
انقدر خودم هیجان داشتم که آخرش هم گل رو پشت پنجره ماشین جا گذاشتم و مجبور شدم زنگ بزنم دوباره ماشین برگرده :|
زنگ در رو زدم، منتظر شدم تا بیاد....
درو باز کرد، مث این بچه هایی که زنگ آخر مدرسه شون میخوره و میدون بیرون، با یه عالمه بادکنک و وسایلم پریدم تو حیاط و بدو خودمو انداختم تو بغلش و دااااد زدم توووووولدددددت مباااااررررک! :)))
اونم هیجان زده شد و منو زد :||
دختره ی وحشی...
ولی بعدش کلی عکس گرفتیم و آهنگ و کیک و جیغ و کادوووو.... سر کادو هم دوبار دیگه منو زد :||||
من نمیدونم چرا یادم میره این بچه هیجاناتشو باکتک زدن خالی میکنه و هی توی موقعیت هیجان زا قرارش میدم... :)))
جای دوستان خالی....
براش یه دنیا شادی و موفقیت و سلامتی آرزو میکنم....
ایام بکام....