هی فوووووت کردم، فووووت فوووووووووت فوووو.....ووووت.....      جونم بالا اومد تا 13تا بادکنک رو باد کردم!

انفارکتوس مغزی کردم آخرش....

بعد کادوها و بادکنک ها و شمع و کیک وگل و کوله پشتیمو زدم زیر بغلم و بدو بدو از پله ها اومدم پایین و با آرنجم درو باز کردم و پریدم تو آژانس...

خدا خدا میکردم خونه باشه!

انقدر خودم هیجان داشتم که آخرش هم گل رو پشت پنجره ماشین جا گذاشتم و مجبور شدم زنگ بزنم دوباره ماشین برگرده :|

زنگ در رو زدم، منتظر شدم تا بیاد....

درو باز کرد، مث این بچه هایی که زنگ آخر مدرسه شون میخوره و میدون بیرون، با یه عالمه بادکنک و وسایلم پریدم تو حیاط و بدو خودمو انداختم تو بغلش و دااااد زدم توووووولدددددت مباااااررررک!  :)))

اونم هیجان زده شد و منو زد :||

دختره ی وحشی...

ولی بعدش کلی عکس گرفتیم و آهنگ و کیک و جیغ و کادوووو.... سر کادو هم دوبار دیگه منو زد :||||

من نمیدونم چرا یادم میره این بچه هیجاناتشو باکتک زدن خالی میکنه و هی توی موقعیت هیجان زا قرارش میدم... :)))

جای دوستان خالی....

براش یه دنیا شادی و موفقیت و سلامتی آرزو میکنم....

ایام بکام....