امروز صبح کسل بودم...

تا 12 خوابیدم!

غزاله زنگ زد گفت فکر کرده گاز بخاری منو کشته بالاخره :))

اما من همچنان زنده ام  ^____^

بلند شدم و دارم قرمه سبزی میخورم...

قرمه سبزی غذاییه که وقتی زندگی بر وفق مراده میذاریش...

الانم واسه من همینطوره

چون خبردار شدم که مامانم فردا میاد پیشم 

و من کم کم داشتم فکر میکردم با رفتن بقیه بچه ها، باید عاشورا و تاسوعا رو تنها تو غربت بگذرونم... :)))

چه مظلوم شدم! اصن بهم نمیاد...

خلاصه که ماهم مامان داریم، بالاخره از یتیمی در اومدیم :)))