بالاخره تموم شد!

امروز آخرین امتحانو دادیم و به سلامتی دیگه داریم میریم خونه

۲ماهه مامان و بابا و اون جغله ی خانواده رو ندیدم... دلم برای همه تنگ شده!

اما.....

احتمالا ترم دیگه من و آبجی غزاله از هم جدا میشیم...

البته فقط خونمون از هم جدا میشه اما مطمئنم کسی نمیتونه دلهارو از هم جدا کنه!

من همینجا قول شرف میدم که هرروز ناهار برم خونه ی غزاله تا کمبودم رو اصلا احساس نکنه

اخه نه اینکه زندگی بدون من محاله و اون بدون من یه لحظه هم دووم نمیاره...

اره من نگفته حرف دل همه رو میخونم

مثلا همین الان میدونم که شما خواننده ی عزیز خیلی این وبو دوست داری و حتی با وجود اینکه من چند وقته نمیتونم بهتون سر بزنم بازم خیلی بسیار من و وبم رو دوست داروید و میگید اشکال نداره عزیزم تو سر نزن ولی ما نمیتونیم بدون سر زدن به وب تو این نت رو خاموش کنیم که...

بله و این چنین من ذهن خوانی قوی ای داروم...!

اینا رو ولش کن!

مهم اینه که بالاخره طلسم این امتحانات شکسته شد و برف و ماه و فلک و هیچی هم نتونست مارو تو این غربت نگه داره! ایشالا میریم خونه و یه هفته هم که خود بچه ها میخوان تعطیل کنن و...

امیدوارم ایام شما هم به کام باشه

زودی برمیگردم..با دست پر!