دیشب بدجوری هوس یک نماز درست و حسابی کرده بودم، وضو گرفتم و خوشگل موشگل کردم گفتم یه حالی به خودمون و خدا بدم...!

آقا اومدیم سجاده رو پهن کردیم و قامت بستیم... اونطرفتر مامانم پایین کمد کتابخونه ای که توی دید من بود نشسته بود و داشت یکی از پرونده هاشو از طبقه پایین کمد بیرون میکشید... تو همون لحظه خواهر کوچولوم با جیغ اومد تو صحنه ی قتل! کنار کمد وایستاد و بلند گفت مامــــــــــــــــانــــــی بیا گوشیت رو بده من میخوام باهاش بازی کنم، مامانمم گفت چند لحظه صبرکن الان میام، بچه هم داد زد که نـــــــــــه الان بیا الان الان... و درهمین حین که داد میزد دستشو برد پشت کمد و اونو هل داد، ازونجایی که پایه ی جلویی کتابخونه تو یکی ازین هشتا اسباب کشی ترک برداشته بود، با چند تا ضربه ی جانانه از پا در اومد و شکست... شکستن اون پایه جلوی چشم من همانا و برگشتن کمد روی مامانم همانا! همینجور که تمام کتابا یکی یکی میریخت روی سر مامان بیچارم اونم ۲تا دستشو گذاشته بود ۲طرف کمد و محکم نگهش داشته بود و جیغ میکشید!! منم مونده بودم برم کمک مامان و کمد رو نگه دارم یا ادامه ی نمازمو بخونم!! خلاصه درگیر و دار بودم که چیکار کنم چیکار نکنم خدایا خودت کمک کن، که یهو بابام از راه رسید و قایقشو انداخت تو آب و مامانو از غرق شدن توی دریای کتاب نجات داد... منم یه اخیش گفتم و ادامه ی نمازمو خوندم... تموم که شد بدو رفتم پیش مامان و بهش گفتم چی شدی مامانی واااای من دیدم کمد داشت برمیگشت روت ولی چون داشتم نماز میخوندم نشد بیام کمک... منتظر بودم که مامان بگه افرین چه دختر خوب و با نمازی، اما با جیغ خوشگلش شیش متر پریدم هوا!! گفت دختره ی خنگ، حتما باید میمردم تا تو به کمکم میومدی؟؟ اینجور مواقع که جون یکی درخطره اشکال نداره نمازتو بشکنی!!! ... همچین میگه در خطر یکی ندونه فکر میکنه چه خبره! والا! ۴تا کتاب و یه کمد که دیگه این حرفارو نداره...

اینم از نمازی که نیت کرده بودم با خلوص تمام بخونم...