فصل هشت و یک صدم:
تولد... تولد... تولد گندزدن من مبارك! بله... گند ام بزنن با اين كارام!![]()
وااااااايـــــي... امروز خودم با دستاي خودم آبروم رو بردم!! نميدونين چقدر خجالت كشيدم،اصلا هنوز خودم باورم نميشه اين كارو كرده باشم!! ![]()
خودتون قضاوت كنيد;
صبح زود تلفن زنگ زد و من به زور از جام بلند شدم، آخه ديشب تا صبح داشتم رمان افسونگر رو ميخوندم كه به تازگي از 98ia دانلود كرده بودم، مامانم پشت خط بود و ميخواست دسته چك و مهرش رو با آژانس آشنامون براش بفرستم به محل كارش، تلفن كردم وآدرس دادم و با بسته سفارشات مادر گرام رفتم دم در... اما... علف كه سهله، جنگل آمازون زير پام سبز شد ولي از ماشين خبري نشد! بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه از سر خيابون تا اينجا نبايد انقدر طول ميكشيد و با حرص برگشتم داخل و دوباره تماس گرفتم، گفتن خيلي وقته ماشين فرستادن ولي كسي تو اون آدرس نبوده! گفتم امكان نداره و يك ماشين ديگه بفرستيد...هنوز 2-3 قدم از تلفن دور نشده بودم كه يكهو يه چيزي مث لامپ بالا سرم روشن شد! من چي گفته بودم؟؟؟ ![]()
بدو بدو رفتم بالا سر خواهرم و به زور بيدارش كردم و پرسيدم ميشه يكبار آدرس خونه رو بگي؟! درحالي كه چپ چپ نگاهم ميكرد آدرس رو گفت... گفتن همانا و بلند شدن آه از نهاد اينجانب همانا!
درهمون حالي كه داشتم فكر ميكردم چطوري اين گند رو جمع و جور كنم تلفن دوباره زنگ خورد، صداي خشمگين مامان كه سعي در كنترل اون داشت تا بالا نره توي گوشم پيچيد، گفت چون نگران دسته چكش بوده خودش زنگ زده به اون آژانس و قضيه رو فهميده و متاسفانه همكارهاش هم متوجه دليل تاخير شدن و كلي جلوي اونها و جلوي آژانس آشنامون خجالت كشيده و منتظر باشم كه وقتي اومد خونه حسابي قراره از خجالتم دربياد... حالا هم زودتر برم دم در چون سرويسي كه بهش آدرس درست(!) داده الانه كه برسه...
يعني 3تا ماشين رو بيخود و بيجهت فرستاده بودم اين طرف و اونطرف! اسم خيابون خونه قبلي رو داده بودم با شماره خيابون خونه الانيمون! پلاك رو هم نميگم از كجا گفته بودم، چون واقعا ديگه روم نميشه اون رو بگم... اي بابا تقصير من نبود كه! آخه مامان باباي من تا حالا 8تا خونه عوض كردن همين ميشه كه بچه بيچاره ي خابالو قاطي ميكنه ديگه... ![]()
ولي...
خداييش سوسك شدن تا اين حد؟
سوتي دادن به اين فجاحت؟
خدا جون، تنظيمات مركزي كنترل مغزمو به خودت ميسپرم... اين پدر و مادر رو نااميد نكن! ![]()